تبليغاتX
تارســـــــــــــــــــــیدن
تارســـــــــــــــــــــیدن
قالب وبلاگ


مدتیست در شیب تند و لغزانی از مسیر زندگی قرار گرفته ایم

تمام باورهایم

اعتقاداتم

ادعاهایم

یکایک در حال امتحان پس دادنن

دعا کنید اون چیزی که از این امتحانها بیرون میاد , یه مسافر سرحال و امیدوار و پر ایمان و سر افراز باشه

نه خسته و بی امیدو شکست خورده

دعا کنید 



برچسب‌ها: من, درد, امتحانهای ساده
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 9:11 ] [ مسافر ] [ ]

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی‌دارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی


گلستان سعدی


برچسب‌ها: خودسازی, کتابهای ماندگار
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:35 ] [ مسافر ] [ ]


یکی از دوستان یه بار تو یکی از پستاش چیزی نوشته بود با این مضمون

نمیدونم چرا پستهایی که بیشتر از همه برام حرف داره و بیشتر از همه , دردی که توش هست برام مهمه 

کمتر از همه خونده میشه

مثل همین پست قبل من

شاید خواننده ها درد پشتشو هنوز حس نکرده باشن

شاید بد نوشته باشمش

شاید .....



برچسب‌ها: من
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 10:8 ] [ مسافر ] [ ]


نسبت اون چیزایی که میدونیم به اون چیزایی که نمی دونیم چقدره, میدونی ؟

میدونیم تاثیر مثلا شیر گاو بر اسید سیتریک چیه ؟

از این بگذریم

آیا فکر میکنیم در مورد پدر و مادر مون همه چیزو میدونیم ؟

در مورد بهترین دوستمون چطور ؟

اصلا در مورد خودمون چطور ,  همه چیزو میدونیم  ؟

مثلا میدونیم الان در معده مون چه خبره ؟

در مغزمون چه اتفاقاتی در حال رخ دادنه ؟

اصلا از اینها بگذریم ...

در مورد احساسهای خودمون , همه چی رو میدونیم ؟ مثلا میدونیم چقدر از خودخواهی در وجودمون هست ؟ چقدر میتونیم بی گذشت باشیم گاهی ؟ سه سال بعد احساسمون در مورد فلان قضیه چقدر عوض شده ؟ ده سال بعد آیا عشق جدیدی در دلمون تولید شده ؟ از گذشته مون چی یادمون هست ؟ وقتی 14 سال و نیمه بودیم , احساسمون در مورد جنگ چی بود  ؟ مثلا وقتی هشت سال و بیست روزمون بود در مورد دوست داشتن چه جوری فکر می کردیم ؟ یادمونه در دوران جنینی چه اتفاقاتی برامون افتاده ؟

اینجور موجوداتی هستیم ما کلاً

خیلی نمیدونیم

ولی خیلی وقتها فکر میکنیم خیلی میدونیم

همون وقت هایی که کلاه نقادی سر میذاریمو همه چیز و همه کس رو میشینیم و با "اعتماد به نفس کامل " نقد میکنیم

همونوقتهایی که آدمها رو نه

خدا رو هم نقد میکنیم , چرا فلان دستورو داده ؟ چرا گفته اینکارو بکنین ؟ چرا گفته بهمون کارو نکنین ؟


به خودم : های "ظلوما" , "جهولا "  تو که نمی تونی پشت گوشتو ببینی ؟ چرا بعضی وقتها فکر میکنی خیلی میدونی

هان


يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ

اى انسان چه چيز تو را در باره پروردگار بزرگوارت مغرور ساخته


چه دانم های بــسیارست لیکــن مـــن نمی‌دانم    



پ ن 1 : در ادامه مطلب کامل شعر مولانا رو قرار دادم , با تمرکز کامل روی هر بیت بخونین لطفا

خالی از لطف نیست

پ ن 2 : اصطلاح "انسان نمیتونه پشت گوششو ببینه " یعنی حتی بر ظاهر بیرونی خودش هم اشراف کامل نداره , همسری از این اصطلاح همیشه برای نشون دادن عمق شدت نادانی آدمیزاد  استفاده میکنه



برچسب‌ها: خودسازی, یادآوری
ادامه مطلب
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 10:47 ] [ مسافر ] [ ]


وقتی بچه ازتون میخواد چیزی بهش بدین *یا براش بخرین 

سریع تو ذهنتون تصمیمتون رو بگیرین **, یا میخواین بهش بدین یا نه

اگه میخواین بدین که بهش بدین و نذارین کار به گریه و جیغ برسه

اگر هم نمیخواین بدین با قاطعیت بگین نه و سر حرفتون وایسین

اگر هم استثنائا*** وسط داستان دیدین با یه تبصره هایی میشه بهش بدین , یه جوری ندین که فکر کنه چون گریه کرد بهش اون وسیله رو دادین یا براش خریدین , براش توضیح بدین کوتاه و مختصر ****که چرا تصمیمتون عوض شد 



* . در مورد دادن اشیا (نه خریدن ) خیلی سخت گیر نباشین که مثلا فلان چیز رو اگه بدم خونه رو کثیف میکنه یا نظم خونه به هم میخوره , زیاد هم لازم نیست مامان تمیزی باشین , خیلی چیزها رو خوبه بچه ها تجربه کنن

* *. این که بتونین سریع تصمیم بگیرین مستلزم اینه که قبلا خوب در مورد حدود چیزهایی که قراره بهش بدین یا بخرین خوب فکر کرده باشین

*** . این استثناها نباید زیاد پیش بیاد 

****. توضیحات زیاد بچه رو خسته میکنه و بعد ها زیاد به حرفتون گوش نمیکنه


برچسب‌ها: مادرانه, یادآوری
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 13:42 ] [ مسافر ] [ ]


فهمیده ام یاد مرگ که در زندگیمان کم میشود

ظواهر این دنیا بیشتر میگیردمان




بسم الله الرحمن الرحیم

اَللهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ الاَمانَ یَومَ لا یَنفَعُ مالٌ وَ لا بَنونَ اِلّا مَن اَتَی اللهَ بِقَلبٍ سَلیمٍ

پروردگارا من از تو درخواست ایمنی می کنم آن روز سختی که مال و فرزند هیچ نفع نبخشد (و دفع بلا نکند) و چیزی جز آنکه با قلب پاک و سالم (از شرک و کبر و کینه و حسد) حضور خدا آید سود ندهد.

...

وَ اَسئَلُکَ ألأَمانَ یَومَ لا یَجزی والِدٌ عَن وَلَدِه وَ لا مَولُودٌ هُوَ جازٍ عَن والِدِه شَیئاً اِنَّ وَعدَ اللهِ حَقٌّ.

و از تو درخواست ایمنی می کنم در روز سختی که نه پدری به جای فرزند و نه فرزندی به جای پدر جزا و کیفر شود و البته آن روز وعده خدا ( به بهشت و دوزخ ) حق و حقیقت است

...

وَ اَسئَلُکَ ألأَمانَ یَومَ  یَفِرُّ المَرءُ مِن اَخیهِ وَ اُمِّه وَ اَبیهِ وَ صاحِبَتِه وَ بَنیهِ لِکُلِّ امرِیٍء مِنهُم یَومِئَذٍ شَأنٌ یُغنیهِ

و از تو درخواست ایمنی میکنم در روز سختی که (از شدت هول و عذاب ) هر شخص از برادر و مادر و پدر و زن و فرزندانش میگریزد که هر کس (از اهل قیامت ) در آن روز توجه به کار خویش از غیرش بی نیاز دارد

وَ اَسئَلُکَ ألأَمانَ یَومَ  یَوَدُّ المُجرِمُ لَویَفتَدی مِن عَذابِ یَومِئِذٍ بِبَنیهِ وَ صاحِبَتِه وَ اَخیهِ وَ فَصیلَتِهِ الَّتی تُؤویهِ وَمَن فِی الأَرضِ جَمیعاً ثُمَّ یُنجیهِ کَلّا اِنَّها لَظی نَزّاعَۀً لِلشَّوی

و از تو درخواست ایمنی میکنم در روزی که کافر بدکار آرزو کند که ای کاش توانستی فرزندانش را فدای خود سازد و از عذاب برهد و هم زن و برادر و قبیله اش  که همیشه به حمایتش بر می خاستند و هر که در روی زمین است همه را فدای خود گرداند تا از عذاب نجات یابد او هرگز(بفداهم) نجات نخواهد یافت که آتش دوزخ بر او شعله ور است تا سر و صورت و اندامش پاک بسوزد

قطعه ای از مناجات امیر المومنین (ع)

خوندن یا شنیدنش گاه و بیگاه در خلوت  , ضربه های کاریی میزنه به ریشه تعلقات آدم




برچسب‌ها: یادآوری
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 12:43 ] [ مسافر ] [ ]

دیدن یه شعر منو یاد این انداخت که بیام مراسم عروسیمون رو براتون بگم

برای من , مراسم عروسی فقط یه مراسم نمادین هست , برای شروع زیر یک سقف رفتن , برای شروع با هم بودن و با هم ساختن و با هم بزرگ شدن

حواشی داستان رو دوست ندارم , به نظرم ضرورتی نداره ( شما ممکنه نظر دیگه ای داشته باشین )

ولی اعتقاد من اینه , به نظرم ارزش نداره به خاطر چند سال زندگی مشترک , چندین روز الاف مراسمش باشی , اون هم با کلی احتمال زیاد , غصه و درگیری ذهنی و فشار مالی و فشار روحیش , همسری هم همین اعتقاد رو داره

ما هم که از اول زندگی مهم ترین کاری که کردیم , این بود که بی خیال حرف مردم بشیم

این شد که تصمیم گرفتیم مراسم عروسیمون رو مختلط برگزار کنیم !!!!!!

در یک تالار

این جوری من بسیار آزادنه میتونستم با همون تریپی که دانشگاه میرفتم (چادر و مانتو و .... ) و بدون آرایش در مجلس حاضر بشم , فارغ از همه حرفهایی که خواهیم شنید

موافقین خانواده ما که فقط پدر و مادرم بودن و همسری هم که تکلیفش با خانواده اش کاملا روشن بود و همه میدونستن که عقاید خاص خودش رو داره

این شد که مراسم عروسی ما با حدود 120 تا مهمون (فقط فامیل ما + مادر + خانواده یکی از خواهر ها و برادرهای همسری ) در شهر ما (اراک) برگزار شد

خانواده برادرها , به خصوص همسرهاشون , شاکی شدن اساسی , کلی برنامه داشتن برای عروسی من , بهترین پارچه هایی که داشتن رو گذاشته بودن برای عروسی من بدوزن , کلی گشته بودن آرایشگاه خوب پیدا کرده بودن , هی اومدن و رفتن و تو گوش مامانم خوندن این الان حالیش نیستا بعدا دلش میسوزه که مراسم نگرفته , ماشین عروس نداشته و .....

به خودم نمیگفتن ولی , فقط سرسنگین بودن اساسی

مامانم هم میگفت تصمصم خودشونه , ما دخالتی نمی کنیم (البته پادرد شدید مامانم که واقعا توان برگزاری مراسم های مفصل حنابندون و عروسی و پاتخت رو نداشت مزید بر علت شده بود که موافق تصمیم ما باشه و گرنه راضی کردن مامان هم داستانی داشت در اون صورت )

و من هم به مامانم گفتم بهشون بگه اگه یه روز حتی از دلم گذشت این افسوس و حسرت , اونجا اول راه سقوط معنوی منه و من  از الان برای خودم در اون روز متاسفم

این شد که ما روز 20 فروردین 1386 بعد یک سال و نیم عقد , یه مراسم گرفتیم با اوصافی که ذکر شد

هیچکس هم تحویلمون نگرفت , یادمه اون روز خودمو همسری (خانواده اش همه در مشهد ساکنن) میوه و شیرینی خریدیم و با آژانس ( هیچ کی تعارف نکرد بیاین ماشین ما رو بگیرین چون مطابق با سنتهاشون رفتار نکرده بودیم ) اوردیم خونه و خودمون میوه ها رو شستیم و باز آژانس گرفتیمو با هم بردیم به رستورانو شب هم به اتفاق خانواده سوار پیکان پدر جان شدیمو رفتیم محل مراسم

دلم مطمئن بود ,  ولی سرسنگینی اطرافیان دلمو یه لحظه شکست

وارد تالار که شدم داشت این موسیقی پخش میشد


هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست       ما به فلک می‌رویم عزم تماشا که راست

ما به فلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم                   باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم              زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست

گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا                  بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست

بخت جوان یار ما دادن جان کار ما                   قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست

از مه او مه شکافت دیدن او برنتافت                ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست           شعشعه این خیال زان رخ چون والضحاست

در دل ما درنگر هر دم شق قمر                      کز نظر آن نظر چشم تو آن سو چراست

خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان                کی کند این جا مقام مرغ کز آن بحر خاست

بلک به دریا دریم جمله در او حاضریم              ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست

آمد موج الست کشتی قالب ببست                     باز چو کشتی شکست نوبت وصل و لقاست

 

 یهو همه دلم آروم شد همه همه اش

دلم قرص قرص شد , انگار دلم تو دستای خدا بود

 

با اطمینان با مهمونها سلام وتعارف میکردم

اون شب گذشت و ما فردا راهی مشهد شدیم ....

خیلی طول کشید تا هضم شد داستان عروسی ما در گلوی فامیل درجه یک من

و من هنوز هم خوشحالم که بار سنگینی رو دوش خودمون ننداختیم برای مراسممون


پ ن  : البته ما یه مراسم عصرانه عقد در خونه مون 28 شهریور 84 گرفته بودیم و چون خیلی فرصتمون محدود بود از 6/6 که خطبه محرمیت رو خونده بودیم تا مراسم عقد , نمیشد خانواده رو راضی کرد که اون مراسم رو نگیرن و همون جا به خوبی فهمیدم , چیزهایی در مراسم پیش میاد که با توجه به جو فامیل ما از کنترل من خارجه برای همین مصمم تر شدم برای نگرفتن مراسم عروسی



برچسب‌ها: من
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 15:49 ] [ مسافر ] [ ]

 


خیلی دوست دارم هر کی گذرش اینجا افتاد جواب این سوالو بده (با اسم مستعار حتی)

چه خصوصیات بدی در وجودتون هست که خیلی وقتها مزاحمتون بوده و اگه تو وجودتون نبود الان در جایگاه بهتری بودین (از هر نظر اخلاقی , معنوی ....)

یا چه خصوصیت مثبتی تو وجودتون بوده که خیلی از پیشرفتهای زندگیتون رو مدیون اون خصوصیت اخلاقیتون میدونین

و آیا خانواده و رفتار ویژه پدر و مادرتون در به وجود اومدن این اخلاق بنیادین تاثیر داشته

اینها رو برای یه تحقیق شخصی میخوام ( در مورد نقش پدر و مادر در سعادت بچه ها )

از اینکه کمکم میکنید ممنونم

در پناه خدا


ممنون از همه دوستانی که برای این پست نظر گذاشتن , واقعا فکر نمی کردم بیاین و از خصوصیاتتون بگین , حداقلش این بود که فکر میکردم با اسم مستعار بنویسین

به هر حال ازتون ممنون

این نظرات همراه با نتیجه مطالعه هایی که تو این زمینه داشتم و تحلیلهایی که با همسری در مورد این موضوع داریم رو توی یه پست جمع وجور میکنمو انشالله اگه عمری بود مینویسمشون ولی خب یه مقدار طول میکشه

دست همه تون درد نکنه


برچسب‌ها: نظر خواهی
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 10:23 ] [ مسافر ] [ ]


زندگی همش قدم زدنهای دو نفره , دست در دست هم روی برف های بکر و پا نخورده نیست

زندگی همش دست تو جیب هم کردن و شانه به شانه هم راه رفتن در هوای سرد پاییزی نیست 

زندگی همش زیر باران رفتنهای دو نفره بی چتر و با چتر نیست

زندگی همش دو نفره های گرم و عاشقانه نیست

زندگی جدی تر از این حرفهاست 

.

.

.

.

.

برف ها و باران ها و سنگلاخها و جاده های صعب العبور زیادی

در مسیر زندگی هست

که اونجاها معلوم میشه "همسفر" میمونی یا نه

اونجاها معلوم میشه که تنهایی سرتو میندازی پایین و میری

یا می ایستی تا طرفت بیاد و بقیه راه رو با هم برین

یا بر میگردی و دستشو میگیری و بلند میشین و با هم میرین

.

.

.

زندگی جدیتر از همه حرفهای عاشقانه است

.

.

.

.

.

.

.

.

.

زندگی قشنگتر از همه حرفهای عاشقانه است

اگر همسفرهای خوبی باشیم

برچسب‌ها: دل
[ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 0:40 ] [ مسافر ] [ ]



در جامعه ما امروزه خیلی مشکلات پیش اومده , خیلی ناراحتیها و خیلی دغدغه ها و خیلی حسرتها که علتش یه چیزیه که اگه ما خودمون رو جمع و جور نکنیم و درست و حسابی فکر نکنیم , مضراتش دامن ما رو هم میگیره و اون هم چیزی نیست غیر از داستانی که در ادامه میگم

هر وسیله ای یه کارکردی داره , مثلا کفش برای محافظت از پاها هستش , به همین خاطر یکی از نیازهای ما میشه , خب این کفش باید چه خصوصیتی داشته باشه ؟ مثلا باید راحت , بادوام , زیبا و قیمت مناسب داشته باشه , اینها میشه ارزشهایی که از دل این نیاز در میاد بیرون , بعد این میشه هنجار جامعه (هنجار یعنی چیزی که اکثریت افراد جامعه خودشون رو ملزم به داشتنش میکنن ) یعنی یه رابطه پیش نیازی برقراره به صورت زیر 

  حالا چیزی که در جامعه ما به شدت رواج پیدا کرده دقیقا بر عکس رابطه علت و معلولی بالاست یعنی اول در جامعه هنجار هست، به دنبال آن ارزش می آید و بعد نیاز . یعنی ارزش ها از دل هنجارها بیرون می آید و این یعنی مُد یعنی چون یه چیزی در جامعه هنجار هست , پس ارزش داره و ما هم چون دنبال گرفتن نگاه تایید از جامعه (این جامعه میتونه خیلی کوچیک مثل جمع دوستان , فامیل همسر , یا فامیلهای خودمون هم باشه ) هستیم پس نیازمند به داشتن اون چیز هستیم یعنی کاملا روندی مغایر با روند طبیعی

مثلا : یک کمد لباس داریم اما چون یک مدل دیگه مد میشه با همان که نمیشه برویم مهمانی...... در نتیجه این برداشت را خواهیم داشت که من الآن نیاز دارم و چون نمی توانم به نیازم برسم پس آدم بدبختی هستم. مهم نیست که چند دست لباس دارم، مهم اینه که لباس روز را ندارم، لباسی که هنجارهای جامعه به ما تحمیل می کند. پس من آدم بدبختی هستم.

حالا شاید ما جزء آدمهایی که مثال بالا برامون صدق میکنه نباشیم ولی یه مثالهای دیگه در موردمون صدق کنه مثلا

داشتن یه گوشی شیک و کلاس بالا هنجار جامعه است , به خاطر همین دارای ارزشه , ما هم که نیاز به تایید اطرافیانوم داریم پس باید بریم یه گوشی خوب بخریم

داشتن تلوزیون LCD  یا مثلا LED

داشتن یه ماشین مدل بالا

یه جهیزیه آبرومند (آبرو از دید جامعه ای که چشم و گوش بسته به دنبال خرید هر چیز نویی هست ), ماکرو فر , فلان خوراک پز جدید که شاید عمری هم ازش استفاده نکنی (مامان بنده خدای من با 74 سال سن , یه گاز 3 شعله داره , تو جوونیش که تقریبا هر روز ,حالاشم کمتر از 1 روز در هفته نیست که مهمون نداشته باشه , خوشمزه ترین غذاها رو هم درست میکنه ولی این جدیدی ها مثلا با داشتن چندین مدل وسیله برای غذا پختن بعد سالی هم اگه کسی بیاد خونه شون میرن غذای آماده میخرن )

تبلیغات هم تو این زمینه دامن میزنن به اینکه یالله برو بخر , اگه نخری از کفت رفته , چه جوری میخوای جلو بقیه سر بلند کنی و ....

از در و دیوار خونه قابلمه میزنه بیرون بعد یه مدل قابلمه های جدید میاد , باید بریم بخریم ....

بعد همین داستان برای خیلیهامون گوشه و کنار این مملکت پیش میاد و مرتب  دامنه عقده ها و افسردگیها و ... هی بیشتر و بیشتر میشه , چون خب خیلیها در این رقابت بی ته کم میاریم ....

بعد بعضیهاش هم مثلا میشه جزء روال طبیعی و اصلا سنتی جامعه این دیگه خیلی فاجعه انگیزه مثلا

خرید عید , کلی لباس داریم , کفش داریم , ولی خب سال داره نو میشه دیگه باید بریم بخریم  , همه میخرن , اگه بتونم که هیچ , نتونم میشه مایه غصه ام

عروسی گرفتن , اصلا فکر نمی کنیم واسه چی هست , همه مراسم میگیرن دیگه پس باید ما هم بگیریم حالا دیگه میمونه به وجدان عروس خانوم که چه سطحیشو طلب کنه یا آقا دوماد که کم نیاره

دیگه تولد گرفتن برای بچه مون , همه دیگه میگیرن , اصلا باید بگیری , نگیریم میشه عقده دلمون

مسافرت رفتن از مکه و کربلاش گرفته تا داخلی و اونور آبی و ......

عکس آتلیه ای برای عروسی یا از بچه مون , اگه نگیریم خب نمیشه دیگه همه میگیرن ما که نمی تونیم ....

سیسمونی خریدن برای بچه مون , اصلا اگه نخریم , یا بابا , مامانمون پولشو ندن میشه حکایت آسمون به زمین افتادن

این اتفاقات که داره با سرعت بسیار بالایی برای جامعه ما اتفاق میافته آخرش سر از یه ناکجا آبادی در میاره که من یه کمیش رو مینویسم , بقیه اش هم شما میتونین تو ذهنتون تحلیل کنین

فکر تعطیل میشه , یعنی من اصلا فکر نمیکنم واقعا آیا به فلان چیز نیاز دارم یا نه ....

ذهنی که درگیر "داشتن " و "دیده شدن"ه دیگه جایی برای رشد معنوی واسش نمیمونه

ذهنی که دائما خودش رو نیازمند "داشتن" می بینه اصلا میتونه به "ندار" ها فکر کنه

ذهنی که هزار مدل وام و قرض و قوله توش موج میزنه اصلا چه جور میتونه به اصول اساسی زندگی بپردازه ....... 

ذهنی که همش "نداره" چه جوری میتونه به معنای واقعی شکر گزار خدا باشه



پ ن 1 : استارت نوشتن این متن چند روزقبل زده شد که یه مطلب خوندم تو بحث کودک متعادل از دکتر سلطانی که خیلی مطلب دیگه تو ذهنم اومد در مورد زندگی .  این اصل مطلب بود  + چیزایی که خودم اضافه کردم , انشالله اگه فرصت پیش اومد تو پست بعد در مورد مصداقاش در زندگی شخصی خودمون مینویسم (البته اگه لازم بود )

پ ن 2 : شعر پست قبل رو مهدیه جون کامل کردن میتونین کاملش رو تو همون پست ببینید .



برچسب‌ها: خودسازی
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 17:16 ] [ مسافر ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من مسافری هستم در راهی تا رسیدن به خدا
خوشنودم که همسفری که خدا برایم فرستاد ، همنفسی و هم صحبتی و همراهی و "همسری" اش بیش از پیش مرا با خدا آشنا کرد.
برای من و او زندگی فرصتی است برای تعالی برای تکامل برای اونی شدن که خدا میخواد
واسه "رسیدن"
تنها امبدمان توکل و اعتماد به خداییست که ما را بهم رساند .
آنچه اینجا می نویسم ، موضوعاتیست که مدتها به آن اندیشیدیم و تمام تلاشمان هم این بوده است که به آنها عمل کنیم چون باور داریم دانسته هایی که به کار زندگیمان نیاید ، بار اضافیی است که بر دوش ذهنمان گذاشته ایم .

امکانات وب